نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهدساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را برگلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند درمن
سکوت مرگبارم را
علی شریعتی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 22:22  توسط نسیم
|
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 20:2  توسط نسیم
|
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪﺍﺣﺴﺎﺱ می ﮐﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻧﺸﺴﺘﻪ
ﻭ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﺶ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 13:22  توسط نسیم
|
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر دردل شب یک نفر دردل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفر و رهگذریم
آنچه باقیست فقط خوبیهاست!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 14:24  توسط نسیم
|
این روزها منم و منم و من ...
و خدا ...
و شادم به وسعت دنیا....
شکر...
شکر..
شکر..

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 20:36  توسط نسیم
|
هنگام گلوله باران وحشیانه تولون، ناپلئون جوان مثل ژله از شدت ترس به خود می لرزید. سربازی او را به این حال دید، به هم قطارانش گفت: نگاهش کنید، دارد از ترس می میرد.
ناپلئون پاسخ داد: بله می ترسم. اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر یک دهم من می ترسیدید، خیلی وقت پیش فرار کرده بودید.
استاد می گوید: ترس نشانه ترسو بودن نیست، کسی که با وجود ترس، به راه خود ادامه می دهد، شجاعت خود را ثابت می کند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 22:47  توسط نسیم
|
مردی کت و شلواری با کراواتی زیبا ، قصد طلاق دادن زنش رو داشت .
دوستش علت رو جویا شد و مرد پاسخ داد: این زن از روز اول همیشه می خواست من رو عوض کنه.
منو وادار کرد سیگار و مشروب رو ترک کنم ... طرز پوشیدن لباسم رو عوض کرد ، و کاری کرد تا دیگه قماربازی نکنم، و همچنین در سهام سرمایه گذاری کنم و حتی منو عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم و الان هر هفته جمعه ها هم با دوستانم که همه آدمهای سرشناسی هستند میرم بازی گلف !
دوستش با تعجب گفت: ولی اینایی که میگی چیز بدی نیستند !!!!
مرد گفت: خب این رو می دونم ولی حالا حس میکنم که دیگه این زن در شان من نیست!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 17:14  توسط نسیم
|
وقتی داریم به خدا شکایت میکنیم از وضع و حالمون ،
یادمون باشه شاید وضعیت ِ فعلیه ما ، آرزوی خیلیاس ...
قصه ی این کرگدن ، قصه ی ماست؛
ما شاخی جلوی چشمانمان نداریم که با آن
، همه جهان را در دو طرفِ یک شاخ ببینیم
اما ذهنمان پر است از پیشفرض ها و
پیش داوری ها که همانندِ این شاخ عمل می کند!
![[تصویر: 192367_460s.jpg]](http://s2.picofile.com/file/7126741719/192367_460s.jpg)
خدا آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ می دزدد، سکوتم را
یکی همچون نسیم دشت
می گوید
کنارت هستم ای تنها...
.
.
.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 12:3  توسط نسیم
|
من ترسیدم!!
من از زندگی می ترسم !!
من از آدما می ترسم!!
این روزا فقط دلم کسانی رو میخواد که از گوشت پوست وخون خودم باشن !!
یاده قدیما افتادم وقتی که بچه بودم ..
اونوقتا که می ترسیدم میرفتم عروسکمو بغل میکردم میرفتم تو کمد پنهون میشدم ..!!
تا بالاخره یکی متوجه نبودنم بشه ...
بیاد و بدادم برسه ..
دلم برای بوسه های مهربون مامان بابام تنگ شده ...
دلم برای .....بچگی هام تنگ شده ...
مدتیه از آدما میترسم
بدجوری دلم ترسیده
بیا ببین منو کِز کردم یه گوشه و دارم میلرزم از ترس ...
من ترسیدم ....
آدم وقتی که احساس تنهایی میکنه
میخوام ساکت بشم و تنها ...
میخوام سرمو بندازم پایین ...
خیلی پایین درست بین دوتا زانو ...
میخوام صورتمو بین زانوهام پنهون کنم تا دیگه دیده نشه
میخوام دردهامو بریزم توی دلم ...
تو تنهاییم بغض میکنم فقط!!
آرام بغض میکنم ...
من دلم خیلی گرفته ...
باید سراغ خودمو از خودم بگیرم..
من یه چیزایی رو گم کردم ...
باید تو تنهایی خودم بشینم و فکر کنم شاید که پیداشون کنم !!
اما برای پیدا کردنش باید خودمو اول پیدا کنم!!
خـــــــــــود ِ گُـــــــــــم شدمو ...
دارم خاموش میشم در این بغض ...!!
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 22:34  توسط نسیم
|
فرانسه :
پسر: بن ژور مادام! حقیقتش رو بخواید من از شما خوشم آمده
و میخواهم اگر افتخار بدید با هم آشنا شیم!
دختر: با کمال میل موسیو!
ایتالیا :
پسر: خانوم من واقعا شمارو از صمیم قلب دوست دارم
و بسیار مایلم که بیشتر با شما آشنا شم!
دختر: من هم از شما خوشم اومده و پیشنهاد شمارو با
کمال میل می پذیرم!
انگلیس :
پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!
خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده
می میخوام اگه مایل باشید باهم باشیم!
دختر: چرا که نه؟ میتونیم در کنار هم باشیم!
و اما ایران :
پسر: پیــــــــــــــــــس ... پیس پیس ...
پـــــــــــــــــــــــی ــــــــــــــــس ... پیییییییییییییس ...
ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ...
ســــــــــــس ... ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــس ...
پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ...
هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ!
دختر: خفه شو! کثافت عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری
راه افتادی دنبالِ ناموس مردم،بی ناموس!
شماره تو میگیرم فقط واسه اینکه شرتو زود کم کنی!
ساعت 10 زنگ میزنم
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 22:26  توسط نسیم
|